19.بابا

* همیشه اینجوریه که بابام بعضی موقع ها یه دفعه میاد پیشم شروع می کنه به گفتن یه سری سر کوفت و اینکه برنامه ات چیه و چیکار می خوایی بکنی و دانشگاه رو چیکار کردی و اینا، بعد همه این حرف ها رو هم جوری یه ریز و پشت هم ردیف می کنه من جزو اره و نه و زل زدن بهش عین چی هیچ واکنش دیگه ای نمی تونم داشته باشم.

اخر سر هم یه سر تکون میده و زیر لب میگه "تهت چی میشه خدا میدونه " و میره ...

 

* یه چند روزیه مرحله خستگی رو رد کردم رسیدم به بی حسی
یعنی در کل نه خیلی ناراحتم نه خوشحالم
نه دلتنگم نه خسته
نه از خواب لذت می‌برم نه غذا نه کارهام نه تنهایی نه هیچی 
رو نقطه ایم که هیچی مهم نیست
جز اون با بقیه نمیخوام حرف بزنم 
حوصله درد دل هاشون رو ندارم
حوصله نصحیت کردن و راه حل دادن و هم دردی رو ندارم تهش با یه نمی دونم چه بگم و از این دست حرف ها سعی میکنم از سرم واشون کنم
خوشم نمیاد باهاشون سردم و بی تفاوت ولی چیکار کنم دیگه ...
حوصله ناز و ادا و انتظارهای بقیه رو ندارم اینکه بیاد بگه بیشعور شدی چون بی حوصله ای

خلاصه بخوام بگم حوصله اهمیت دادن به بقیه رو ندارم

به قول اخوان ثالث "خواهم که به خلوت کده ای از همه دور،
من باشم و من باشم و من باشم و من"
علاوه بر اینکه وقت رفتن همه این فکر و خیال ها رو هم بزارم پشت سرم

 

این حالم و این زوزها هم مثل میشه می گذره ولی بی حسی حس جالبی نیست اصلا

 

* شی گرایی و کلاس ها تو پایتون چرا انقدر واسه ام گنگ اند ؟ چرا انقدر نمی فهممشون؟ شاید الکی تو ذهنم گنده اش کردم ولی تا حالا یکی دوبار رفتم سمتش ولی هربار نمی دونم چرا درست و حسابی نفهمدمش

فردا سعی می کنم قال این قضیه رو بکنم و خودم خلاص کنم دیگه

 

* گفت اسم عکسش رو بزاریم بوسه [+]

چند روز پیش یه تیکه اش رو تو اینستا دیدم دوباره هوسش زد به سرم [+

18

دلتنگی برای یه ادم، ادمی که دیگه نیست یا اونی که انقدر دوره ازت که حتی وقتی باهاش حرف می زنی هم دلت تنگش میشه

دلتگی برای یه تیکه از این دنیا که دیگه پاهات رو زمینش قدم نمیزنن یا برای یه وسیله ای که دیگه نداریش 

دلتنگی برای خودت 

دلتنگی برای یه دوره ای از زندگیت که با یه چیزهایی خوش بودی که دیگه نمی دونی چرا نمی تونی اون لذت رو ببری ازشون، دلت لک زده برای اون روز ها ...

دلتنگی های بی دلیل 

بازم هست ؟ 

 

تو ارتباطم با نود درصد ادما یه درصد قابل توجهی از انتظارات شون رو پاس نمیکنم، مشکل از بقیه هم نیست من خیلی پرت و ... 

این یه داستان همیشگی ولی جدیدا کم حوصله تر شدم، دلم می خواد از روزمره ام یه چند روز مرخصی بگیرم

ولی میدونم یه حس مراحم دارم که اگه کارها رو ولشون کنم نمیزاره اون جور که باید خوش باشم.

به خورده برنامه ام جلو تر می برم بعد، شاید وسط های مرداد

 

یه چند روزه صبح ها پنج و نیم تا شش بیدار میشم یکی دو روز اول یه خورده سخت بود ولی دیگه کم کم دارم روال میشم، یه دونه از این اپ ها الارم نصب کردم که باید یه سری تسک انجام بدی تا قطع بشه تا الان که خوب بوده همه چی تقریبا به  بیشتر کارها میرسم باقیش هم میریم حالا 

یه دفترچه هم داشتم از قبل برای نوشتن برنامه ام ولی ولش کرده بودم تو نوت گوشی می نوشتم ولی از این بعد از اون استفاده می کنم یه جورهایی شبیه بولت جورنال کردمش [راجب بولت جورنال اینجا بخونید]

دیگه اینکه رمان دراکولایِ برام استوکر رو از امروز شروع کردم می خواستم برم سراغ سمفونی مردگان یا کتاب های داستایفسکی ولی این یکی خیلی وقت بود تو لیسته

امیدوارم بتونم تا نهایت اخر هفته دیگه تمومش کنم که بعد برم سراغ سمفونی مردگان احتمالا

اون گروه کتابخونی هم کتاب "دوباره فکر کن" رو بخونن یه برنامه شش هفته ای ریختن از یک مرداد تا 12 شهریور که منم همراهشون میشم دیگه

 

چند هفته پیش این عکس رو گرفته ام خوراک استوری بود ولی از اونجایی که زیاد اهل اینستا نیستم میزارمش اینجا [+]

 

17. غروب یه تیکه از دنیاست میدونم *

جمعه دست تو دست با افسردگی بعد از تموم کردن یه سریال همراه کلافگی دارن منو می خورن

از دیشب هم خبری از "میم" نیست ... خلاصه که امروز خیلی جمعه است

 

امروز باید بگردم یه اموزش درست درمون واسه شطرنج پیدا کنم، یکی از فرادرس گرفته ام حس می کنم خیلی کلیه، یه راهنمای درست حسابی می خوام. خیلی کور دارم میرم جلو اینجوری نمیشه.

پارسال تو پاییز بود فکر کنم رفتم تو ویکی پدیا ثبت نام کردم و شروع کردم به ویرایش کردن مقاله ها، از کارهای اسونش که لینک کردن کلمه ها و درست کردن غلط های نگارشی و اینا بود تا بروزرسانی و گسترش مقاله ها 

ولی کم کم درگیر امتحان ها شدم و بعدش خودم تنبلی کردم کلا بیخیالش شدم

حالا باز از امروز یا فردا ذوباره شروع میکنم روزی نیم ساعت تا نهایت یه ساعت وقت میزارم روش

کار باحالیه دوستش دارم.

 

دوره اکسل هم دو جلسه بیشتر نمونده شاید تو یه روز تمومش کنم بره و تا اخر تیر بشینم یه خورده تمرین کنم،

فعلا نمی دونم بعدش می میخوام چیکار کنم ولی خب کار زیاده. احتمالا برم سراغ "originpro" اونجور که می گفت میشه نهایت تو چند روز تمومش کرد و احتمالا بعد این هم نوبت میرسه به xpert و xrd

 

حس می کنم یه سری چیزها رو یادم رفته بنویسم ولی هرچی فکر می کنم نمی دونم چی 

 

* لغزش - سورنا

15.چایی

* اصلا نور و صفای هر خونه ای به چاییه 

چایی که که نباشه حس و حال هم نیست.

 

* بابا احتمالا امروز مرخص میشه میاد خونه، اون یکی داداشم هم احتمالا کرونا گرفته ... بلور نمره رو امروز داد فکر می کردم با ده نهایت بتونم پاس کنم ولی باز نمره ای که گرفتم از انتظارم بیشتر بود، خیلی خوب نه ولی خوب.

امروز به معنی واقعی کلمه به بطالت محض گذشت حتی سریال Resident Evil که کلا 4 قسمت نیم ساعت است رو کاملا ندیدم. چرا امروز اینطوری شد؟ 

می خواستم یه دست حسابی به اتاق بکشم و مخصوصا لپ تاپ خیلی خیلی کثیف شده ولی هیچ کاری نکردم عملا

 

* اونقدر که از تو صفحه خاموش لپ تاپم از خودم عکس گرفتم، تو اینه و اسانسور و جور دیگه نگرفته ام.

 

* با تموم وجود از لحظه هایی باید یه چی بگم و یه کاری بکنم ولی انگاری مغزم قفل می کنه و فقط می تونم بگم "نمی دونم" متنفرم

همیچین وقت هایی از خودمم متنفر میشم.

 

* اینکه هر بار میاد میگه "تو خیلی مضخرفی و از رفتارت و کارهات و تیکه هات و حتی ایموجی هایی که استفاده میکنی متنفرم"، بعد چند ساعت هم میاد میگه "ببخشید حالم خوب نبود حرف بدی زدم و اینا " رو میشه فقط دو سه بار بخشید و بیخیال شد، با خودت بگی "اره شاید واقعا درگیره و تحت فشاره، بیا زیاد سخت نگیریم" 

ولی وقتی زیاد تکرار میشه ناخوآگاهم نسبت بهش سرد میشه، دیگه حس خوبی به خودش و حرف زدن باهاش نداره. در نتیجه هی دور تر میشم ازش

 

* کنار اینکه یاد می گیریم چطوری 'نه' بگیم، یاد بگیریم 'نه' هم بشنویم از طرف هرکسی (#پند_روزانه)

 

* فقط منم که یه آلبومی رو پلی می کنم بعد نیم ساعت میبینم کل این مدت فقط اهنگ اول داشته نکرار میشده ؟؟؟ اصلا هم متوجه نشدم

14. میم

این چند وقت همه اش فقط از خوردم می پرسم " واقعا دوسش دارم ؟ "

اگه دوسش داری چرا حاضر نیستی یه قدمم هم ور دارم واسه اش ؟ چرا فکر اینکه ولش کنی به سرت زد ؟

چرا زور عشقش به این ترس لعنتی از اینده و این همه مشکل کوفتی که هست نمی رسه؟ چرا راضی شدی بره که خوشبخت بشه ؟

اگه دوسش داری چرا این همه دلش رو شکوندی و ناراحتش کردی ؟ 

 

از اونور یکی میگه اگه دوسش نداری چرا ولش نمی کنی بری ؟ هروقت که اراده کردی راهتون رو جدا کنی باز چند ساعت بعد دیدی برگشتین تو یه مسیر

چرا هر وقت به خودت میایی داری باهاش حرف می زنی ؟ 

چرا از وقتی اومده شب ها واسه ات قابل تحمل تره، صبح ها پر از امید و انگیزه؟ چرا دیگه شب ها مثل قبل تلخ نامه نمی نویسی برای خودت ؟ 

چرا از وقتی اومده داری کارهایی که ار خیلی وقته پیش باید می رفتی سمتشون رو شروع می کنی ؟ 

اگه دوستش نداری چرا پس امیدت شده ؟ شده سوختت واسه زندگی کردن ؟ 

پس چرا نگرانش میشی ؟ دلتنگش میشی ؟ چرا از حرف زدن باهاش لذت می بری ؟ 

چرا انقدر رامش شدی ؟ 

از دوست داشتنت که میگی بره دنبال یه زندگی بدون تو ؟ چون به خودت یه نگاه میندازی و میبینی تو ادمش نیستی ؟ 

اگه دوستش نداری چرا فقط می خوایی اون باشه ؟ چرا فردای نبودش واسه ات ترسناکه ؟ 

تو مگه همیشه رفیقت خودت و تنهایی نبودن ؟ حالا چرا از رفتن یه ادم می ترسی ؟ چرا فکر می کنی اگه بری می پاشی و میشکنی ؟ 

مگه غیر اینه که دوستش داری ؟ 

با همه اینها بازم توئه عوضی ...

13

فقط سه چهار تا از ده نفر خانواده هستیم که کرونا نگرفتیم که ما هم احتمالا میگیریم ... زیاد شدید نیست ولی بازم ...

واسه تابستون یه سری برنامه دارم ولی با این وضع که برق راه راه میره تنها کاری میتونم بکنم اینکه شعر بخونم و بخوابم
دیشب ساعت یازده برق رفت تا یک دو، صبح هم هشت و خورده ای رفت تا نزدیک یازده، دوباره یازده و نیم رفت تا دوازده، یک دو تا از لامپ ها سوختن🤦‍♂️
انقدر برق نیست که از دیشب  تا حالا نتونستم گوشیم رو درست و حسابی شارژ کنم

درگاه سی دی لپ تاپم خود به خود باز میشه فکر کنم داره تکامل پیدا میکنه میخواد باهام ارتباط برقرار کنه :)

امتحان آخری خوب بود به نمره اش امید داشتم ناامیدمم نمیکنه ایشالا

تو پست قبل گفته بودم میخوام اعتراض بزنم به استاده یادته ؟
همون روز بهش پیام دادم تو گروه هم گفتم که چک کنه پی وی رو ولی هنوز حتی سین هم نزده
مرتیکه بیشعور مگه چقدر سرت شلوغه اخه

12. برق

دیروز سه بار برق رفت هربار نیم ساعت تا یه ساعت و خورده ای، یکیش افتاده بود رو آخرای پایانی پایتون یه سوال سه نمره از کل موند
کلا شل گرفته بودم وگرنه می تونستم قبل اینکه برق بره تموم کنم همه اش رو فکرم بیشتر مشغول امتحان امروز بود 🤦‍♂️
نمره ها رو هم صبح داد از اون دو تا سوالی که فرستاده بودم یکیش رو که مطمئن بودم ازش نمره میگیرم هیچی نداد فقط بخاطر یه کلمه اون یکی هم نصف نمره حالا امشب بهش اعتراض میزنم
خلاصه که خیلی گند بود ... تو طول ترم هم مثل همیشه شل گرفته بودم اون جور که باید نبودم... 

 

بابا حالش خوب نبود دیروز رفت بیمارستان باز یه سری آزمایش و اینا داد و بستری شد 
امروز نتیجه هاش اومد ۴۰ درصد ریه اش درگیر کروناست ... نمی دونم چی میخواد بشه

 

امروز هم برق تا الان دوبار رفت یکی صبح یکی هم یه ساعت قبل امتحان بعد ده دقیقه مونده به امتحان همین که " میم " پیام داد " اماده ای ؟ " برق اومد :)

این امتحان امروز دو تا بخش داره یکی تشریحی مثل روال معمول که 4 نمره است یه امتحان تیک هوم هست از ساعت 18 امروز تا 18 فردا که 6 نمره داره.

 

این چند روز بیشتر از حافظ، درگیر عطار بودم ... می خواستم بعد امتحان ها حداقل تا اخر هفته فقط لش کنم، فیلم ببینم و بخوابم ولی با تعجب بسیار اصلا حوصله اینها رو ندارم

میخوام مشغول باشم و برنامه هام رو زودتر شروع کنم. 

عضو یه گروه کتابخونی تو تلگرام شدم که تقریبا هر ماه یه کتاب رو تموم می کنن بعدش بین چند تا کتاب یه نظرسنجی میزارن یکی رو به رای بقیه انتخاب می کنن، یه برنامه واسه اش میریزن و شروع می کنن به خوندن و بحث کردن راجع بهش

قراره از مرداد یه کتاب جدید رو شروع کنند که یا "نیچه گریست" یا " دوباره فکر کن" که من به اولی رای دادم تا ببینیم چی میشه

این گروه رو قبل عید پیدا کرده بودم ولی اون موقع یادم نیست چی شد که همراهشون نشدم.

می خوام کنار حافظ که هر روز دو سه صفحه می خونم قران هم همین طور شروع کنم البته معنی رو می خونم 

فکر نکنم جفتشون بیشتر از یه ساعت و خورده ای ازم وقت بگیره در روز 

اون چند قسمت داستان های تاریخی رو هنوز تموم نکردم که برم سراغ شاهنامه خوانی و ز خود خشمگینم زین بابت

 

یچه ها می خوان تو این یکی دو هفته جمع بشن ولی من نمیرم احتمال زیاد 

چون دکتر گفته احتمالا ما هم کرونا می گیریم البته هنوز تست ندادم و علائم خاصی هم ندارم ولی باز احتیاط می کنم نمیرم ... ولی دلم می خواد باهاشون باشم ...

11.سفر

به میم میگم گاهی به سرم میزنه یه کاروان بگیرم برم دور دنیا رو بچرخم، تو هم میایی؟

میگه سفر رو هستم ولی نه دور دنیا 

میگم پس چی؟ می خوایی من دور تو بگردم تو دور من؟

میخنده :))

 

شیزیک میگفتن پایانترم هاش اسونه ولی یه ساعت طول کشید تا فقط سوال ها رو بفهمیم ... خلاصه که ما خار داریم ... نمی دونم به خیر گذشت یا نه باید منتظرم بمونم تصحیح کنه ولی امید دارم خوب میشه

 

دوره اکسل رو سر همون جلسه پنجم ول کردم نشد بخاطر امتحان ها تمومش کنم تمرین هم نکردم تو این مدت، دوشنبه که از شرشون خلاصشم شروع می کنم دوباره جدی تر.

پایتون رو هم باید شروع کنم همون موقع و یه سری دوره و اینا و واسه رشته است که هنوز واسه اشون برنامه نریختم

 

از این همه منطقی بودنم در عذابم گاهی

بهم گاهی حس ناکافی بودن میده تو برخودر هام

اجساسی بودن هم واسه اسم سخته 

چه کنیم ؟؟ 

10. امروز

رو تخت رو به بالکن که درش بازه دراز کشیده بودم باد آروم پنکه بهم میخورد، اسمون بیرون ابری ولی هوا یه خورده خفه بود، اتاق با نوری که از بیرون می اومد یه خورده روشن میشد.

زل زده بودم به بالا سرم، به دستم که رو به سقف دراز شده بود.

به امتحان بلور صبح که سوال هاش سرویس کننده بود و برقی که وسط امتحان یه ساعت رفت و اون لحظه ها که استرس داشت منو می خورد و به اینکه شاید اصلا اینم بیافتم فکر نمی کردم.

گفتم بودم ترمو هم افتادم ؟ مهم نیست چون به اونم فکر نمی کردم.

به ادم ها و دور شدنشون، حماقت وجودشون و رابطه های احمقانه شون، به اینکه چقدر عقبم از همه چیز فکر نمی کردم.

حتی از فکر بابا که چهار پنج صبح حالش یه خورده بد شده بود، سرفه هاش که هر روز بیشتر میشه و حالا فردا احتمالا میرن تهران برای دکتر و شاید چند روز نباشن خالی شده بودم. 

اره خلاصه حال عجیبی بود.

درست بخوام بگم حس زندگی کردن تو لحظه داشتم، جذب تموم لذت تنهایی برای چند لحظه 

خیلی خاص بود ... 

 

هدیه قبولی تو کنکورم یه دیوان حافظ خیلی قشنگ و خفن بود که متاسفانه کلا از یاد برده بودمش تا اینکه چندشب پیش داشتم تو کتابخونه می گشتم که چشمم بهش خورد و شد دوست جدیدم. [+][++]

سعی می کنم هر روز دو سه صفحه حداقل ازش بخونم تا که تا اخر تابستون بتونم تمومش کنم. 

امروز سر ظهر دیوان رو گذاشتم جلوم شروع کردم توش گشتن و خوندن برای میم... :))

 انگاری مثل اهنرباییم  تو کمتر از نصف روز بر می گردیم سمت هم ... نمی دونم چی می خواد بشه ... 

این روز ها همه اش با خودم تکرار می کنم " از روی تو دل کندنم اموخت زمانه "

8. گند

جواب تست های بابا اومد کرونا نیست ولی ریه اش مشکل داره

خیلی سرفه می کنه.

 

ظاهر سایت درس افزار خیلی یخ و سرد شده، قبلی رو بیشتر دوست داشتم.

 

گروه میزنن بعد جواب رو تو پیوی برای هم می فرستن :)))))

 

ترمو خیلی گند زدم ... نمره ام خیلی داغون شده بدتر از تصورم، ظاهرا واسه همه اینطوریه ... افتادم دیگه 

امتحان قرار بود بازگشت به عقب نداشته باشه ولی داشت بعد یه ساعت مونده به اخر امتحان یکی تو کلاس به استاد گفت :)))

الان تو گروه دارن پسره و استاد ور فحش کشش می کنن

میانترمش از پایانی راحت تر بود ولی من اونم گند زدم ... لعنت بهم

بلور هم لب مرزم ... حداقل تو بلور می دونم وضع همه خرابه :)))

باز شکر بقیه درس ها ردیف ترن